یکسال و یک ماه پیش از این، اولین مقاله (در واقع ترجمه) من در روزنامه همشهری چاپ شد. وقتی دبیر بخش سینمایی روزنامه گفت که مقاله من را خوانده است و به زودی در روزنامه چاپ می شود، از خوشحالی فریاد زدم. باورم نمی شد که به همان راحتی، توانسته ام اولین مطلبم را در بزرگترین روزنامه ایران چاپ کنم. اگرچه روزنامه همشهری چندان وجهه روشنفکرانهای نداشت، اما به خاطر حضور دوستانهای که سالها در زندگی روزمره من و خانوادهام داشت، دوستش داشتم. یادم هست که از طریق همین روزنامه همشهری، ماشینمان را خریدیم؛ کار پیدا کردم؛ وقتی از سرگردانی وحشت داشتم، از طریق همین روزنامه همشهری خانه پیدا کردم؛ چند موقعیت خوب برای کار هنری پیدا کردم و… حتی اوقات فراغتم را هم با حل کردن جدول و سودوکوهای همشهری (که به نظر من بهتر از جدول و سودوکوی جامجم و… بود) میگذراندم.
با این اوصاف، خودتان حسابش را بکنید که چقدر خوشحال بودم که اولین مقالهام هم در همین روزنامه دوستداشتنی و عزیز چاپ شده بود.
وقتی بطور اتفاقی از خبر بیست و سی شنیدم که روزنامه همشهری توقیف شده است شوکه شدم. مطمئنم خیلیهای دیگر هم همین حال را دارند؛ خیلیها که مثل من، روزنامه همشهری بخشی از زندگی روزمرهشان بود. کسانی که با کوتهفکریشان باعث تعطیلی این روزنامه شدند، به همه ما خیانت کردهاند. (آخر تعطیلی روزنامه به خاطر چاپ عکس یک بنا هم شد دلیل؟)
پ.ن: در ایام انتخابات، به دلایلی مطمئن بودم که به محسن رضایی و میرحسین موسوی رأی نمی دهم. تردید داشتم که بین کروبی و احمدینژاد کدام را انتخاب کنم. بر خلاف خیلی از دوستانم که از احمدینژاد متنفر بودند، من به خاطر رفتار خوبی که با مردم مناطق محروم داشت و همچنین شجاعتی که در اتخاذ تصمیمات اقتصادی مهم نشان داده بود، عملکرد او را در مجموع قابل قبول می دانستم. در نهایت چیزی که باعث شد من با اطمینان از رأی دادن به احمدینژاد منصرف شوم، عملکرد غیرقابل دفاع دولت او در زمینه فرهنگ بود. تعطیلی روزنامه شرق و ممنوعیت چاپ کتابهای مختلف و عدم اکران سنتوری و چند فیلم دیگر، باعث شد به ناچار تصمیم بگیرم به مهدی کروبی رأی بدهم. بعد از انتخابات با به تصویب رساندن قانون هدفمند کردن رایانه ها و گامهای مثبت در جهت بهبود روابط ایران با غرب، گهگاه با خودم می گفتم که ای کاش من هم به احمدینژاد رأی داده بودم. اما حالا با تعطیلی روزنامه همشهری… همچنان کارنامه فرهنگی احمدینژاد سیاه باقی می ماند.
پ.ن 2: خب خدا را شکر ظاهرا از فردا روزنامه منتشر می شود.