طبیعی


اعصابم خرد می‌شود وقتی خواهرزاده‌ام خسیس‌بازی در می‌آورد. مادرش می‌گوید این اخلاق برای سن او طبیعی است. اما هر بار که بچه خسیس‌بازی در می‌آورد، من به او اخم می‌کنم و ناراحتی‌ام را نشان می‌دهم.
دیروز می‌خواستم کمی برایش نقاشی بکشم اما او اجازه نداد به مداد شمعی‌هایش دست بزنم. وقتی دعوایش کردم و تنهایش گذاشتم، جیغ و داد راه انداخت و ناراحت شد. من رفتم برای خودم قلم و کاغذ آوردم و آن طرف اتاق نشستم و شروع کردم به نقاشی کردن. وسط کارهایم هم به او زبان در می‌آوردم که لجش را در بیاورم. این کار باعث شد او بیشتر گریه کند و همان طور با چشم گریان سرش را بلند کرد و گفت:
- من خیلی دختر بد و بی‌ادبی‌ام. دایی یحیی رو از دست خودم ناراحت کردم. ولی چی کار کنم؟ دلم نمی خواد کسی به وسایل من دست بزنه.
وقتی دیدم که می‌داند کارش بد است، اما نمی‌تواند جلوی این حس خودش را بگیرد، خیلی دلم سوخت. به او لبخند زدم و گفتم بیاید کنار من تا با هم نقاشی بکشیم. زود اشکهایش را پاک کرد و با مداد شمعی‌هایش کنار من دوید.
این روزها زیاد پیش می‌آید که تساهل و تسامحم را نسبت به عیبهای دیگران از دست می‌دهم.

پ.ن: اما خوشم می‌آید که حتی در اوج دعواها هم معرفت دارد و من را نمی‌فروشد!

مایه سرافکندگی


در ایستگاه متروی حقانی، به همراه یک آقای بسیار متشخص منتظر تاکسی های نوبنیاد ایستاده بودم. مدتی گذشت و خبری از تاکسی نوبنیاد نشد. یکی از راننده ها پیشنهاد کرد که من و آن آقا، کرایه هر چهار مسافر را حساب کنیم تا ما را به نوبنیاد ببرد. آن آقا قبول کرد، اما من با یک حساب کتاب سریع ذهنی، به این نتیجه رسیدم که اگر دو تاکسی مختلف سوار شوم، کرایه ام نصف این چیزی می شود که با این حساب باید بدهم. برای همین رفتم تا سوار تاکسی دیگری بشوم. اما ناگهان آن آقای متشخص با عصبانیت دنبال من آمد و مرا به همان تاکسی نوبنیاد برد و با لهجه اصفهانی گفت که او کرایه سه نفر را حساب می کند و همین که من کرایه خودم را حساب کنم برایش کافی است.
وقتی تاکسی راه افتاد، آن آقا بعد از اینکه کمی با خودش کلنجار رفت، رو به من گفت که برایش سؤال است که چرا می خواستم سوار تاکسی دیگری بشوم. وقتی من حساب-کتاب خودم را برایش توضیح دادم، سری به تأسف تکان داد و پرسید که آیا همیشه اینقدر حسابگرم. من حوصله بحث کردن نداشتم و فقط شانه ام را بالا انداختم. اما او ادامه داد:
- اونوخ میگن اصفانیا فلان... ببخشیدا، اما میشه بپرسم شوما مال کوجای؟
لبخند ملیحی روی لب من نقش بست و من هم با لهجه اصفهانی جوابش را دادم.
- منم مال اصفانم.
راننده تاکسی بلند خندید و همشهری بیچاره ما از خجالت سرخ شد. البته در ادامه بحث اوضاع و احوال مالی خودم را برایشان توضیح دادم و آنها فهمیدند چرا حاضر بودم ترافیک بیشتر و سرما و انتظار و... را به خاطر پرداخت کرایه کمتر به جان بخرم. اما در نهایت ناراحتی ناشی از این سرشکستگی از دل همشهری ما بیرون نیامد.

توقیف همشهری


یکسال و یک ماه پیش از این، اولین مقاله (در واقع ترجمه) من در روزنامه همشهری چاپ شد. وقتی دبیر بخش سینمایی روزنامه گفت که مقاله من را خوانده است و به زودی در روزنامه چاپ می شود، از خوشحالی فریاد زدم. باورم نمی شد که به همان راحتی، توانسته ام اولین مطلبم را در بزرگترین روزنامه ایران چاپ کنم. اگرچه روزنامه همشهری چندان وجهه روشنفکرانه‌ای نداشت، اما به خاطر حضور دوستانه‌ای که سالها در زندگی روزمره من و خانواده‌ام داشت، دوستش داشتم. یادم هست که از طریق همین روزنامه همشهری، ماشینمان را خریدیم؛ کار پیدا کردم؛ وقتی از سرگردانی وحشت داشتم، از طریق همین روزنامه همشهری خانه پیدا کردم؛ چند موقعیت خوب برای کار هنری پیدا کردم و… حتی اوقات فراغتم را هم با حل کردن جدول و سودوکوهای همشهری (که به نظر من بهتر از جدول و سودوکوی جام‌جم و… بود) می‌گذراندم.
با این اوصاف، خودتان حسابش را بکنید که چقدر خوشحال بودم که اولین مقاله‌ام هم در همین روزنامه دوست‌داشتنی و عزیز چاپ شده بود.
وقتی بطور اتفاقی از خبر بیست و سی شنیدم که روزنامه همشهری توقیف شده است شوکه شدم. مطمئنم خیلی‌های دیگر هم همین حال را دارند؛ خیلی‌ها که مثل من، روزنامه همشهری بخشی از زندگی روزمره‌شان بود. کسانی که با کوته‌فکری‌شان باعث تعطیلی این روزنامه شدند، به همه ما خیانت کرده‌اند. (آخر تعطیلی روزنامه به خاطر چاپ عکس یک بنا هم شد دلیل؟)

پ.ن: در ایام انتخابات، به دلایلی مطمئن بودم که به محسن رضایی و میرحسین موسوی رأی نمی دهم. تردید داشتم که بین کروبی و احمدی‌نژاد کدام را انتخاب کنم. بر خلاف خیلی از دوستانم که از احمدی‌نژاد متنفر بودند، من به خاطر رفتار خوبی که با مردم مناطق محروم داشت و همچنین شجاعتی که در اتخاذ تصمیمات اقتصادی مهم نشان داده بود، عملکرد او را در مجموع قابل قبول می دانستم. در نهایت چیزی که باعث شد من با اطمینان از رأی دادن به احمدی‌نژاد منصرف شوم، عملکرد غیرقابل دفاع دولت او در زمینه فرهنگ بود. تعطیلی روزنامه شرق و ممنوعیت چاپ کتابهای مختلف و عدم اکران سنتوری و چند فیلم دیگر، باعث شد به ناچار تصمیم بگیرم به مهدی کروبی رأی بدهم. بعد از انتخابات با به تصویب رساندن قانون هدفمند کردن رایانه ها و گامهای مثبت در جهت بهبود روابط ایران با غرب، گهگاه با خودم می گفتم که ای کاش من هم به احمدی‌نژاد رأی داده بودم. اما حالا با تعطیلی روزنامه همشهری… همچنان کارنامه فرهنگی احمدی‌نژاد سیاه باقی می ماند.

پ.ن 2: خب خدا را شکر ظاهرا از فردا روزنامه منتشر می شود.

منشور


کسانی که برنامه دیشب نود را ندیدند، یکی از تجلیات درخشان حماقت ملی ما را از دست دادند. در قسمت آخر برنامه و بعد از مصاحبه های قطبی و مبعلی، میزگردی تشکیل شد درباره منشور اخلاقی لیگ برتر. این قسمت از آن جهت آموزنده بود که نشان می داد که هم مسئولین امر و هم منتقدینشان، از تفکر منطقی و توانایی اقناع و بحث کردن، به طرز خجالت آوری بی بهره اند. شخصا آنجا که دکتر آقایی نیا از پشت تلفن شروع به صحبت کردن کرد و کرور کرور، حیثیت و آبروی دانشکده حقوق دانشگاه تهران را پخش زمین کرد، داشتم از خجالت آب می شدم. حضرات منتقدین کار را جوری پیش بردند که در نهایت من متقاعد شدم آن سردار و روحانی فوتبالیست، از همه افراد حاضر در آن جمع معقولتر هستند!
عادل جان رسماً خاک بر سرت.
پ.ن: البته می دانم که حق این بود که مصادیق حماقت را در آن برنامه یکی-یکی ذکر کنم و دلیل احمقانه بودنشان را هم بگویم. اما گاهی اوضاع آنقدر خراب است که بهتر است وارد جزئیات نشویم.

نفرین



مرد مسن و متشخصی که جلوی من در اتوبوس نشسته بود، به تلفنش جواب داد و با صدایی آرام و لرزان شروع به صحبت با دخترش کرد. اول او را از آمدن به تهران منع کرد و بعد از اصرارهای دخترش، بالاخره ماجرای دزدیده شدن کیف پولشان را از همسرش، تعریف کرد.
همسرش ساعت پنج صبح در نمازخانه ترمینال مشغول نماز خواندن بوده است که خانمی با یک لیوان چای از او پذیرایی می کند و بعد از بیهوش کردن او، کیف پر از پول و مدارکشان را می دزدد. دکتری هم که برای دیدنش به تهران آمده بودند، سر کار نیامده بود و باید به مطبش می رفتند. مرد کلا از آمدن به تهران پشیمان شده بود و فقط می خواست امام‌زاده صالح را زیارت کند و بعد موبایلش را بفروشد تا بتواند پول بلیط برگشت را جور کند.
با اینکه من آدم بدبینی هستم و همیشه بنا را بر این می گذارم که این حرفها یک جور برنامه ساختگی برای گدایی کردن است، اما این بار تصمیم گرفتم هرچقدر پول در جیبم هست به آن مرد بدهم. مخصوصا بعد از اینکه کل شهر تهران را نفرین کرد، دلم خواست به او نشان بدهم که همه در این شهر بی رحم نیستند. اما وقتی دست در جیبم کردم، فقط یک دوهزار تومانی پیدا کردم که کفاف رفت و آمد خودم را هم نمی داد.
مرد از جایش بلند شد تا کرایه اتوبوس را حساب کند و لحظاتی بعد همسر بیمارش هم به او ملحق شد و از اتوبوس پیاده شدند. من هم از پنجره آنها را تماشا کردم که از رهگذران، جای اتوبوسهای میدان تجریش را می پرسیدند...