انصاف


یکی از دخترهای دانشکده هست که فقط و فقط به خاطر اینکه یک بار او را در حال بگو-بخند با نگین دیده‌ام، توجه‌ام به او جلب شده است. نمی‌دانم چرا بدم نمی‌آید بخشی از عصبانیتی را که از دست نگین دارم، بر سر این بنده خدا خالی کنم. امروز یک رقابت مذبوحانه‌ای بود بین این خانم و یکی از بچه‌های دوره خودمان برای بهره‌مند شدن از سهمیه قبولی بدون کنکور در دوره دکتری. من نه تنها کاری کردم که این دختر معصوم توی دلش خالی شود، بلکه بعد از اعلام خبر شکست ایشان، جلوی چشم او به رقیبش (که دوست صمیمی خودم است) تبریک گفتم.
این خاطره را فقط به این دلیل نقل کردم که یادم بماند در بعضی مسائل کوچک، چقدر می‌توانم بی‌انصاف و خودخواه باشم.َ

غبار در تهران


یکی از معدود مزیتهای خانه دلگیر ما در شهرک چمران، منظره زیبای کوه‌های شمال تهران است که هر وقت دلمان می‌گیرد، از پنجره آن را تماشا می‌کنیم. در این روزهای غبارآلود تهران، آن منظره دیگر دیده نمی‌شود. البته نه که دیده نشود، ولی خیلی مبهم و تار است. گرچه حالت شاعرانه‌ای پیدا کرده است، اما به هر حال دیگر با تماشای آن دلمان شاد نمی‌شود و بیشتر محزون می‌شویم.
انگار همه چیز دست به دست هم داده تا نتوانیم از یاد ببریم که بهار کوتاه و زیبای امسال، سپری شده است.

فرهاد جعفری و کافه پیانو





بسیار بسیار متعجب و متأسفم از عکس‌العملهای تندی که در برابر فرهاد جعفری اتخاذ می‌شود. به نظرم کارهایی مثل پس فرستادن کتاب کافه پیانو و یا سوزاندن آن، لوس و بچه‌گانه است. این کار مثل این می‌ماند که تماشاگران فیلم "اخراجی‌های 2" در اعتراض به مواضع سیاسی ده‌نمکی تظاهرات راه بیاندازند و بخواهند که پول بلیطشان پس داده شود! اعتراضات به فرهاد جعفری دقیقا همین قدر احمقانه است.
تقصیر این بنده خدا چیست که شما از کتابش خوشتان آمده است و حرفهایش را در وبلاگش اینقدر جدی می‌گیرید؟ اگر واقعا معتقدید که فرهاد جعفری آدم بی‌شرف و احمقی است، خیلی راحت می‌توانید او را نادیده بگیرید و دیگر وبلاگش را نخوانید.

پ.ن: من از طرفداران کافه پیانو نیستم و برای من، دلیل خواندن این کتاب همان دلیل تماشای اخراجی‌ها 2 بود. مطالعه کتاب به کندی پیش می‌رفت و به نظر من خسته کننده بود. امیدوارم کتاب بعدی آقای جعفری بهتر باشد.

بازنویسی




مشغول امر خطیر بازنویسی هستیم...

ندا آقا سلطان


با اینکه تصمیم گرفته بودم که دیگر درباره مسائل مربوط به انتخابات حرفی نزنم، اما بازی‌های رسانه‌ای حاکمان باعث شد که دیگر نتوانم حرفی را که در گلویم گیر کرده بود، به زبان نیاورم.
من هم بلافاصله بعد از دیدن فیلم کشته شدن ندا آقاسلطان و خواندن توصیفات صحنه مرگ او، به ذهنم خطور کرد که شاید این، کار نیروهای جمهوری اسلامی نباشد و هیچ بعید نمی دانستم که کار گروههای تروریستی و با اهداف تبلیغاتی باشد. اما آیا این احتمال، باعث بری شدن سرکوبگران می‌شود؟ فرض کنیم که ندا را بسیجی‌ها نکشته‌اند... حالا این یعنی اینکه بسیجی‌ها انسانهای با شرفی هستند؟ جواب من قطعا منفی است.
روزگاری خود من هم بسیجی بودم. بسیجی مؤمن و متعصبی هم بودم. البته حتی آن روزها هم هرگز برای پیش بردن عقایدم از زور استفاده نکردم و روی هیچ کس دست بلند نکردم. افراطی‌ترین کارهایم، خلاصه می‌شد به جدل کردن با اساتید دانشگاه و یا کشیدن کاریکاتورهای انتقادی (مثلا در قضیه محکوم شدن آغاجری به اعدام، کاریکاتوری کشیدم که او را نشان می‌داد که پای چوبه دار ایستاده بود و طناب دار هم زبان خود او بود که دراز شده بود و از بالای سرش آویزان شده بود). قرار داشتن در محیط بسیج، باعث شد که خیلی از رفتارهای غیرانسانی را از نزدیک شاهد باشم (و افتخار می‌کنم به اینکه حتی همان روزها هم در برابر این رفتارها سکوت نمی‌کردم).
یکی-دو تا از خاطراتم را که با حوادث روزهای اخیر ارتباط دارند، برایتان نقل می‌کنم:
در گیر و دار حوادث هجده تیر، عده‌ای از نیروهای پایگاه بسیج محله ما هم برای سرکوب اعزام شده بودند. یک روز که در پایگاه مشغول بحث بودیم، من خیلی با شدت و حدت ابراز عصبانیت می‌کردم از اینکه روزنامه‌های اصلاح طلب به بسیج تهمت می‌زنند. وقتی کمی آرام گرفتم، یکی از بچه‌های پایگاه که در آن وقایع حضور داشت به من تذکر داد که آن روزنامه‌ها زیاد بیراه نمی‌گویند. گفت به چشم خودش دیده که از باتوم یکی از بچه‌ها (که او را "شهید" صدا می‌کردیم) خون می‌چکیده است و خیلی هم سرحال و هیجان زده بوده است.

خاطره دوم، مربوط به روزهای دانشجویی در دانشگاه علامه طباطبایی است. در یکی از روزهای تیر ماه، به خوابگاه طرشت حمله شده بود. (خانم حقیقت‌جو که در آن مقطع نماینده مجلس بود، اظهار نظر معروفی کرده بود و گفته بود که "... قمه‌شان را در هوا تکان می‌دادند و اسم رهبری را صدا می‌کردند!") آن حوادث بازتابهایی در محیط دانشگاه و دانشکده‌ها داشت. در همین بحبوحه، یکی از بچه‌های بسیج یکی از دخترها را دیده بود که داشت به رهبری فحش می‌داد. او هم عصبانی شده بود و او را به گوشه‌ای برده بود و کتکش زده بود. بعد هم با آب و تاب داشت در پایگاه دانشکده این حماسه را تعریف می‌کرد (و البته به کنایه‌ای هم که به او زدم، توجهی نشان نداد). این دوستمان بعدها موفق شد شغلی در وزارت اطلاعات به دست بیاورد.

گیرم که قتل ندا کار بسیج نبود و ندا به خاطر اهداف تبلیغاتی نیروهای برانداز کشته شد. اما کسانی هم بودند که بدون شک توسط بسیج کشته شدند... بی‌جهت کتک خوردند، تحقیر شدند... و ترسیدند. خون ندا رنگین‌تر از خون دیگرانی که کشته شدند نیست. (و حتی اگر بنا باشد که کسی به عنوان سمبل یک انقلاب انتخاب شود، باید یکی از کسانی باشد که با آگاهی از احتمال کشته شدن و با هدف، کشته شده است؛ نه ندا که همه قبول دارند که گوشه‌ای ایستاده بوده است و در درگیری‌ها هیچ دخالتی نداشته است). دستهای بسیج به خون آلوده است و حالم به هم می‌خورد از اینکه صدا و سیما و خیلی‌های دیگر از طرفداران احمدی‌نژاد استدلال می‌آورند و اثبات می‌کنند که قتل ندا از قبل برنامه‌ریزی شده است و... ما بیگناهیم!
کسانی که در این قضایا پای بسیج را وسط کشیدند، قطعا مقصرند. بسیج، یک نیروی متعصب و غیرحرفه‌ای و احساسی است. امکان بروز رفتارهای کنترل نشده از جانب بسیج، آنقدر زیاد است که مسئولیت این رفتارها مستقیما متوجه کسانی که بسیج را به جان مردم انداخته‌اند. اگر کسی جلوی بسیجی‌ها به رهبری فحش بدهد، قطعا با عکس‌العمل شدید مواجه می‌شود و همه‌مان می‌دانیم که رهبری یکی از افرادی بود که مردم از دستش عصبانی بودند (و تبعا به او فحاشی می‌کردند) و احتمال برخوردهای احساسی از طرف بسیجی‌ها افزایش پیدا کرده بود. گذشته از این، خیلی از بسیجی‌ها آدمهای عقده‌ای و ناسالمی هستند و بدشان نمی‌آید که با ترساندن و کتک زدن دیگران، قدرت‌نمایی کنند (یکی از آشنایان بسیجی ما، در روزهای درگیری شمشیر همراه خودش می‌برد!). حتی اگر نیروی انتظامی نمی‌توانست به تنهایی از پس مردم عصبانی بر بیاید، نباید بسیج وارد صحنه می‌شد و معقول‌تر این بود که سپاه مستقیما وارد صحنه شود. چون لااقل نیروهای سپاه افرادی آموزش دیده و حرفه‌ای هستند و احتمالا رفتارهای احساسی از جانب آنها کمتر است.
مسؤول مرگ ندا و دیگرانی که این روزها کشته شدند، فقط یک نفر نیست. به نظر من موسوی و احمدی‌نژاد و بسیج و کسانی که این شورشها را تشویق می‌کردند و صدا و سیما و همه کسانی که مردم را عصبانی‌تر می‌کردند... همگی به نحوی در این خون شریکند. امیدوارم یک روز این خون دامن همه‌شان را بگیرد.

پ.ن: البته نمی شود همه بسیجی ها را "وحشی" خطاب کرد. بعضی از دوستان من بسیجی هستند که من از صمیم قلب به آنها اعتماد دارم.