مناظره کروبی با احمدی نژاد
امروز من با شرکت کردن در تجمع هوادارن کروبی جلوی در ورودی صدا و سیما، خیلی از اصول خودم را زیر پا گذاشتم؛ اما همه اش می ارزید به اینکه به استقبال مردی بروم که بالاخره توانست چشم در چشم احمدی نژاد، او را دروغگو خطاب کند.
این کلمه دروغگو، توی گلوی من گیر کرده بود. خیلی دلم می خواست یک روز به خود احمدی نژاد این را بگویم.
همه ما که جلوی پرده ای که در خیابان ولیعصر، مناظره احمدی نژاد و کروبی را نشان می داد نشسته بودیم، در آن لحظاتی که شیخ با اخم به دروغهای احمدی نژاد گوش می داد، آرام آرام جریان خونمان سریعتر شد و وقتی ده دقیقه احمدی نژاد تمام شد، نفسمان را در سینه حبس کرده بودیم و بالاخره شیخ، آن طوفان را به راه انداخت. لذت می بردیم از اینکه می دیدیم احمدی نژاد پشت نقاشی هایش قایم شده و دستانش می لرزد و مدام رنگها و اسم کشورها را قاطی می کند. و ما در این تردید شیرین گیر کرده بودیم که هورا بکشیم، یا بقیه حرفهای شیخ را گوش بدهیم. و دست و پا زدن ها و پاچه گیری های بعدی احمدی نژاد هم نتوانست ذره ای عیش ما را مکدر کند.
من این مرد را به خاطر شجاعت و بی ریایی اش از اعماق قلبم دوست خواهم داشت. و هرگز پشیمان نخواهم شد از اینکه به وسوسه پیوستن به آن جماعت تسلیم شدم و همزبان با آنها فریاد زدم و برای ماشین کروبی، بازو در بازوی آنها کوچه باز کردم. و می دانم که وقتی سالهای عمرم گذشت و پیر شدم، وقتی یاد این روزها می افتم و به جوانی نگاه می کنم که تسلیم جو سبز نشد و خودش را هم از بازی کنار نکشید و استقلال رأی خودش را حفظ کرد و به کسی رأی داد که گرچه پرستیژ و قدرت کاندیداهای دیگر را نداشت، اما با زبان الکنش حرف حق را می زد... می دانم که وقتی پیر شدم، به این جوانی که این دو سه هفته بودم افتخار خواهم کرد.
پ.ن: نه آقا جان... هیجان انتخابات تمام نشده. تازه شروع شده است و تازه نم نمک شور و هیجان دارد در خونم می جوشد. و بله... من هم احساساتی شده ام.



















|