احساس گناه
این بار فرمودند که مشکل اصلی من "احساس گناه" است. می گفت هنوز رسوباتی از افکار و عقاید قبلی ام باقی مانده است. رسوباتی که بیشتر احساساتند و نه اعتقادات. حتی اگر اندیشه ام بگوید که راه درست را می روم، باز هم دل و احساسم می ترسد از اینکه نکند راهم اشتباه است. و برای همین است که در هر زمینه ای که وارد می شوم، پس از اندک زمانی به نظرم پوچ و بی فایده می آید. و اندیشه ام هم به تبع احساس، دلایلی جور می کند تا آن را بی اهمیت جلوه دهد.
فرموندند که این احساس گناه هرگز از بین نخواهد رفت. با اینکه می دانم آن دنیایی که از آن فرار کرده ام دنیای پوچ و تاریکی بوده است، اما طلسمی که آن دنیا در دلم گذاشته همیشه با من می ماند. تنها کاری که می توانم بکنم شناختن این احساس است. یعنی هر بار که دوباره تردید و یأس و ناامیدی به سراغم آمد، بدانم که ریشه اش همان احساس گناه است و اجازه ندهم که مرا در راه رسیدن به هدفی که انتخاب کرده ام، ناامید کند.



















|