دنباله کار خویش گیرم
اگر بخواهم حال و روز الانم را توصیف کنم، این تمثیل می تواند گویا باشد؛
من لاکپشتی بودم که بیشتر وقتها سرم در لاک خودم بود و گهگاه، سرم را از لاکم بیرون می آوردم و نگاهی به اطراف می انداختم. بعد که می دیدم در دنیای بیرون هم چیزی جالبی پیدا نمی شود، دوباره سرم را در لاک خودم فرو می بردم.
اما وقتی یک روز سرم را از لاکم بیرون آوردم، دیدم که یه سر و صداهایی هست و دنیای بیرون مثل قبل خسته کننده نیست. با همان بی حالی لاکپشتی خودم، این طرف و آن طرف می رفتم و می نشستم به تماشای کارهای جماعت عجیب و غریبی که در خیابانها جمع شده بودند. حتی در یک مقطعی، ابلهانه امیدوار شدم که امید این هست که اوضاع دنیای بیرون، تا مدت زیادی به همین باحالی باقی بماند.
در همین حال و هوا بودم که ناگهان، بیست و دو میلیون نفر آمدند جلویم ایستادند و اخم کردند و گفتند برگرد توی لاک خودت. من هم بعد از اینکه کمی با چهره ابلهانه و گیجم نگاهشان کردم، به گوشه ای خزیدم و دوباره سرم را در لاک خودم فرو بردم.
دفعه بعد که در لاک خودم بودم و دیدم از دنیای بیرون سر و صدایی می آید، حتما این تجربه امروز را هم به یاد خواهم آورد.



















|