سردار شوشتری
خوب است که بعضی ها غم و غصه هایشان رو می ریزند توی دلشان؛ خود من که تحمل ندارم گریه خیلی ها را ببینم. یکی از آدمهایی که اصلا دلم نمی خواهد ضعفش را ببینم، پدرم است.
چند روز پیش صبر کرده بود ما از خانه بیرون برویم، بعد هم به خاطر شهادت سردار شوشتری زده بود زیر گریه. و از او ممنونم که خودش را کنترل کرده و موقع تعریف کردن آخرین ملاقاتش با سردار شوشتری (درست یک روز قبل از شهادتش) گریه نکرده است. شوشتری به محض دیدن او به طرفش رفته و او را محکم در آغوش گرفته بود. بعد هم با حرارت از او خداحافظی کرده بود و یک روز بعد شهید شده بود. اگر من جای پدرم بودم، قطعا موقع تعریف کردن چنین خاطره ای گریه می کردم.
پ.ن: مادرم تعریف می کرد وقتی با اتوبوس به مراسم تشییع جنازه شوشتری می رفته، خانمی که کنارش نشسته بود طعنه ای زده بود به این مضمون که اینها همان کسانی هستند که بعد از انتخابات جوانهای ما را به گلوله بستند و این تازه اول عقوبت آن کارهایشان هستند. مطمئنم خیلی های دیگر هم همین نظر را دارند.



















|