فضولی

From 1



دروغ چرا؟ آره آقا جان، من از فضولی کردن لذت می‌برم. اصلا کدام آدم نرمالی پیدا می‌شود که از فضولی کردن لذت نبرد؟
اما گذشته از این، فکر نمی‌کنم گوش دادن به مکالمات کسی که بلند بلند با تلفن همراهش صحبت می‌کند و جلوی آدم قدم می‌زند فضولی محسوب بشود. این موقعیت بسیار مغتنم، موقع استراحت کردن در حیاط مرکزی کتابخانه ملی، زیاد پیش می‌آید و از اقبال خوش من، معمولا کسانی که در این حیاط گرم گفتگو می‌شوند، آنقدر غرق می‌شوند که توجهی به نگاه متعجب یک آدم آرام و بی‌حال ندارند.
من به حرفهای آنها گوش می‌دهم و گاه بسیار متعجب می‌شوم؛ از اینکه می‌بینم بعضی آدمها چقدر باهوشند؛ چقدر فریبکارند؛ چقدر قاطعند؛ چقدر حساسند؛ چقدر با من فرق دارند (و اغلب از من برترند).
یکبار با گوش دادن به یکی از این مکالمات، راه‌های پیچیده چاپلوسی کردن برای اساتید دانشگاه و سپس در محذور قرار دادن و امتیاز گرفتن از آنها را یاد گرفتم (که البته دیگر به دردم نمی‌خورد!).
امروز هم یک دختر خانمی داشت تحلیلش را از شخصیت اعضای مختلف گروه‌شان برای طرف مقابل تشریح می‌کرد و من دهانم باز مانده بود که بر اساس چه استدلالهای ظریفی، برداشت خودش را از شخصیت آنها اثبات می‌کند.
حداقل حسن این فضولی‌ها این بوده که متوجه شده‌ام که چقدر از مرحله پرتم.

عزل مشایی


البته من درک می‌کنم که چرا خیلی از مخالفان احمدی‌نژاد از دستور رهبری برای عزل مشایی خوشحالند. بالاخره طبیعی است؛ دلشان کمی خنک شده و با مشاهده شکاف در سطوح بالای حاکمیت کمی امیدوار شده‌اند.
اما من شدیدا از این مداخله رهبر در کار رئیس جمهور نگران شده‌ام. به نظر من این اتفاق زنگ خطری برای آینده کشور است. اگر بخواهم تعارف را کنار بگذارم باید بگویم که من می‌ترسم از اینکه این کار شروع دیکتاتوری رهبری باشد. طبق قانون اساسی انتخاب معاون اول از اختیارات شخص رئیس جمهور است و تا به حال سابقه نداشته است که چنین دخالتی در این سطح اتفاق بیافتد.
در مناظره موسوی با احمدی‌نژاد، موسوی به احمدی‌نژاد تذکر داد که رویه او در نادیده گرفتن قانون، می‌تواند آغازگر جریانی باشد که در نهایت به دیکتاتوری ختم می‌شود. البته موسوی همانجا اشاره کرده بود که خود احمدی‌نژاد در حدی نیست که دیکتاتور شود، اما رفتارهای او باعث زمینه‌سازی برای دیکتاتوری یک فرد دیگر خواهد بود.
ما نباید هر جا که احمدی‌نژاد تحقیر می‌شود خوشحال شویم. گاه ممکن است شکست احمدی‌نژاد به ضرر ما هم تمام شود. به نظر من شکست احمدی‌نژاد در قضیه مشایی یکی از مواردی بود که بدنه ضعیف و لرزان دموکراسی در ایران صدمه دید.

پ.ن: قطعا آن دوستانی که فکر می‌کنند از همان اول هم همه انتصابها از جانب رهبری بوده است، از این بابت نگران نمی‌شوند!

چه باید کرد؟ 1

From 1



یکی از راهکارهایی که برای اوضاع فعلی به ذهن من رسیده است، بالا بردن آستانه تحمل است. در واقع این راه‌حل، چیزی نیست جز همان پفیوز شدن و اتخاذ رویه "به تخمم". این راهکار بیش از هر چیز برای حفظ سلامتی اعصاب و پیشگیری از پیری زودرس ضروری است.
طبق این راهکار ما باید جنبه داشته باشیم و با مسائل احساساتی و عاطفی برخورد نکنیم. مثلا وقتی فیلم جان کندن یک دختر جوان را می‌بینیم، فقط باید با تأسف سرمان را تکان بدهیم، نه اینکه های‌های بزنیم زیر گریه. نباید بعد از تماشای جنازه جوانی که بعد از اصابت گلوله به مغزش، چشمهایش از حدقه زده بیرون، سرمان را میان دستمان بگیریم و به خود بلرزیم، بلکه باید فقط شانه‌هایمان را بالا بیاندازیم و حداکثر، سرمان را بخارانیم. به همین ترتیب، وقتی فیلم مادر یک جوان هجده ساله را می‌بینیم که جلوی در زندان از زندانیان آزاد شده، سراغ پسرش (که کشته شده است) را می‌گیرد، درست نیست که مثل بچه‌ها بغض کنیم. یا مثلا وقتی فیلم پرتاب کردن دانشجوها را از پشت‌بام خوابگاهشان تماشا می‌کنیم، خیلی زشت است که مثل احمق‌ها به مانیتور خیره بمانیم. همینطور است درباره اخبار مربوط به کشته شدن سایر جوانها در زندان و پخش اعترافات زندانیان (در آینده نزدیک) و قس‌علی‌هذا. باید منطقی باشیم و خونسرد؛ این است یگانه راه رستگاری.
البته باید اعتراف کنم که پایبندی به این راهکار بسیار دشوار است و خود من تا حالا موفق به انجام آن نشده‌ام. اما شاید با تمرین و ممارست زیاد، ما هم مثل خیلی از مسئولان عزیزمان بتوانیم از عهده این کار سترگ بر بیاییم.
پ.ن: ممکن است عده‌ای بگویند که راهکار بهتر این است که اصلا این فیلمها را تماشا نکنیم یا اخبار این حوادث را دنبال نکنیم (و یا بهتر از همه این که به پیگیری اخبار از طریق صدا و سیما اکتفا کنیم). اما به نظر من با توجه به اینکه دیر یا زود همین بلاها بر سر خودمان (یا آشنایان‌مان) هم می‌آید، بهتر است از قبل آمادگی داشته باشیم. چون دلیلی ندارد حضراتی که به خودشان هم رحم نمی‌کنند، به موجودات بی ارزشی مثل ما رحم کنند.

خطبه های هاشمی



امروز که پای رادیو نشسته بودم و به خطبه‌های نماز جمعه گوش می‌دادم، به این فکر می‌کردم که اگر همه این اختلافها گاوبندی باشد چه؟ البته می‌دانم بیش از حد بدبینانه است و احتمال غلط بودن این فرضیه بیشتر از احتمال درست بودنش است، اما فرض کنید که هیچ اختلاف اساسی و عمیقی بین موسوی و خامنه‌ای و هاشمی وجود نداشته باشد. بعد این سه نفر نشسته باشند و با هم تصمیم گرفته باشند که راه حلی برای احیای آرمانهای رو به مرگ انقلاب اسلامی پیدا کنند. نتیجه‌ راهکاری که آنها اتخاذ کرده‌اند، این شده است که آدمهایی که بیشترین فاصله را با آرمان خمینی داشته‌اند، در خیابان جمع شوند و شعار بدهند "رأی ما، یک کلام، نخست‌وزیر امام" یا "مناظره عالی بود، جای امام خالی بود". از طرف دیگر ملت روی پشت‌بام‌هایشان رفته‌اند و یک مدت زیادی فریاد زده‌اند "الله اکبر". امروز هم که این همه آدم جمع شده بودند و خیلی از آنها که تا به حال اساسا نماز نمی‌خوانده‌اند، در نماز جمعه شرکت کرده‌اند. این وسط، هم رفسنجانی وجهه بهتری پیدا کرده است و تبدیل شده است به رهبر معنوی معترضان، هم بدبینی طبقات پایین جامعه به خامنه‌ای کمرنگ شده است، هم موسوی از غار فراموشی بیرون آمده و وجهه بین‌المللی و داخلی پیدا کرده است.
تازه این تئوری گاوبندی را می‌شود کمی بسط داد و به این مطلب اشاره کرد که خیلی از طرفداران احمدی‌نژاد بازی خوردند و فکر کردند رئیس‌جمهورشان قرار است مدافع اسلام ناب محمدی باشد، اما در نهایت معاون اولش کسی نیست جز رحیم مشایی! (تازه بگذریم از این که در مجموع، احمدی نژاد همان چشم‌انداز بیست ساله‌ای را دارد دنبال می‌کند که توسط مجمع تشخیص مصلحت هاشمی تدوین شده است!)
البته باز هم می‌گویم که این فرضیه چندان قابل دفاع نیست، اما به هر حال خیلی بامزه است اگر واقعیت داشته باشد!

پ.ن: در اینجا بد نیست به حکایتی اشاره کنم. می‌گویند وقتی خمینی دید که مجبور است سر و ته جنگ را هم بیاورد، نگران احساسات مردمی بود که صلح را ننگ می‌دانستند. در آن مقطع هاشمی پیشنهاد یک گاوبندی را داد. طبق آن پیشنهاد(که عملی نشد)، هاشمی جنگ را بدون اجازه امام تمام می‌کرد و بعد هم خمینی او را به خاطر این خیانت مجازات می‌کرد. بدین ترتیب، همه تقصیرها و لعن و نفرین‌ها نصیب هاشمی می‌شد و خمینی هم مجبور نمی‌شد جام زهر بنوشد.
منظور اینکه اینجور گاوبندی‌ها از این جماعت بعید نیست.

انصاف


یکی از دخترهای دانشکده هست که فقط و فقط به خاطر اینکه یک بار او را در حال بگو-بخند با نگین دیده‌ام، توجه‌ام به او جلب شده است. نمی‌دانم چرا بدم نمی‌آید بخشی از عصبانیتی را که از دست نگین دارم، بر سر این بنده خدا خالی کنم. امروز یک رقابت مذبوحانه‌ای بود بین این خانم و یکی از بچه‌های دوره خودمان برای بهره‌مند شدن از سهمیه قبولی بدون کنکور در دوره دکتری. من نه تنها کاری کردم که این دختر معصوم توی دلش خالی شود، بلکه بعد از اعلام خبر شکست ایشان، جلوی چشم او به رقیبش (که دوست صمیمی خودم است) تبریک گفتم.
این خاطره را فقط به این دلیل نقل کردم که یادم بماند در بعضی مسائل کوچک، چقدر می‌توانم بی‌انصاف و خودخواه باشم.َ

غبار در تهران


یکی از معدود مزیتهای خانه دلگیر ما در شهرک چمران، منظره زیبای کوه‌های شمال تهران است که هر وقت دلمان می‌گیرد، از پنجره آن را تماشا می‌کنیم. در این روزهای غبارآلود تهران، آن منظره دیگر دیده نمی‌شود. البته نه که دیده نشود، ولی خیلی مبهم و تار است. گرچه حالت شاعرانه‌ای پیدا کرده است، اما به هر حال دیگر با تماشای آن دلمان شاد نمی‌شود و بیشتر محزون می‌شویم.
انگار همه چیز دست به دست هم داده تا نتوانیم از یاد ببریم که بهار کوتاه و زیبای امسال، سپری شده است.

فرهاد جعفری و کافه پیانو





بسیار بسیار متعجب و متأسفم از عکس‌العملهای تندی که در برابر فرهاد جعفری اتخاذ می‌شود. به نظرم کارهایی مثل پس فرستادن کتاب کافه پیانو و یا سوزاندن آن، لوس و بچه‌گانه است. این کار مثل این می‌ماند که تماشاگران فیلم "اخراجی‌های 2" در اعتراض به مواضع سیاسی ده‌نمکی تظاهرات راه بیاندازند و بخواهند که پول بلیطشان پس داده شود! اعتراضات به فرهاد جعفری دقیقا همین قدر احمقانه است.
تقصیر این بنده خدا چیست که شما از کتابش خوشتان آمده است و حرفهایش را در وبلاگش اینقدر جدی می‌گیرید؟ اگر واقعا معتقدید که فرهاد جعفری آدم بی‌شرف و احمقی است، خیلی راحت می‌توانید او را نادیده بگیرید و دیگر وبلاگش را نخوانید.

پ.ن: من از طرفداران کافه پیانو نیستم و برای من، دلیل خواندن این کتاب همان دلیل تماشای اخراجی‌ها 2 بود. مطالعه کتاب به کندی پیش می‌رفت و به نظر من خسته کننده بود. امیدوارم کتاب بعدی آقای جعفری بهتر باشد.

بازنویسی




مشغول امر خطیر بازنویسی هستیم...