حرامزادگی
هر آدمی که وجدان داشته باشد، از تحقیر ناجوانمردانه دیگران ناراحت میشود.
1- یکی از اعتراضاتی که من به اکثر ادیان دارم، تبعیضی است که در حق اصطلاحا "حرامزاده"ها روا میدارند. مذهب خودمان خیلی از حقوق را از اولاد نامشروع (یا به قول بعضیها، اولاد طبیعی) دریغ کرده است. از حقوق مادی گرفته، مثل ارث بردن از پدر طبیعی تا بعضی حقوق معنوی، مثل امام جماعت شدن. طفل بیگناهی که از یک رابطه غیرقانونی به وجود میآید هیچ گناهی ندارد که او را شایسته این تحقیر و محرومیت کند.
2- باز متأسفانه در فرهنگ بعضی از شیعیان ایران، به راحتی میتوان دیگران را حرامزاده نامید. از مردم کوچه و بازار بگیرید تا روحانی مشهوری به نام دانشمند که همه پیروان اهل سنت را حرامزاده (و به قول خودش، نه ولد الزنا!) میخواند. خیلی از مذهبیها برای تحقیر عمر، روی حرامزادگی او مانور میدهند و خیلیهای دیگر، هر کسی را که محبت علی نداشته باشد، حرامزاده میدانند.
3- روایتی درباره امام صادق نقل شده است؛ یک روز با یکی از دوستان صمیمیاش در بازار در حال قدم زدن بود که آن دوست صمیمی امام، برده اش را حرامزاده صدا میکند. امام از همان لحظه دوستیاش را با آن شخص تمام میکند. استدلال او برای حرامزاده دانستن آن برده را هم رد میکند.
4- آدمی که ولو غیر مستقیم، فرد دیگری را حرامزاده بخواند و به این خاطر او را تحقیر کند، به نظر من آدم متعفنی است. حتی اگر آن فرد مرجع تقلیدی باشد به نام "صانعی". و متأسفم برای خیلیها که بابت این مسئله ذوقزده شدهاند. معذرت میخواهم که با این صراحت میگویم، اما دوستان عزیز، شما هم اگر از این توهین خوشتان آمده آدمهای متعفنی هستید.
توضیح ضروری: از شواهد امر بر میآید که اگرچه آقای صانعی نسبت به احمدینژاد بیادبی کرده است، اما منظور او از کلمه حرامزاده، "فرزند نامشروع" نبوده است. اینکه من آقای صانعی را "متعفن" خطاب کردم، بیادبانه و از روی احساسات بود.
البته هنوز هم معتقدم که حرفهای آقای صانعی غیرمنطقی و بیادبانه بود و شنیدن آن سخنرانی باعث شده است که او (هم) از چشم من بیافتد.
موضوع آدمها پيوندهای مربوط به اين پيام |
محمد رضا جلائی پور
جلائیپور، یک سال قبل از اینکه من کنکور بدهم، رتبه اول کنکور سراسری در رشته علوم انسانی را به دست آورد. آن روزها ما در یک دبیرستان فوقالعاده محافظهکار و مذهبی درس میخواندیم که اساسا هدف از تأسیس آن پرورش نیروهای ایدئولوژیک و قوی برای نظام بود. کسب رتبه اول توسط فرزند یکی از اصلاحطلبان، ضربه سنگینی برای آنها بود و به ما میگفتند که نباید اجازه بدهیم آنها در سنگر علم و دانشگاه از ما جلو بیافتند.
علیرغم اینگونه تحریکات، بهترین رتبه بچههای دوره ما در کنکور سال بعد 24 بود و خود من هم رتبهای بهتر از 79 به دست نیاوردم. البته در نهایت رتبه اول کنکور سال 81، یک بچه حزب اللهی دیگر بود که اسمش یادم نیست و فقط یادم مانده که یک دختر چادری بود.
حالا که محمدرضا به زندان افتاده است، فکر کنم کم کم وقتش شده که ما این سنگر زندان را هم از دست آنها در بیاورم!
پ.ن: البته پیش از این با کشته شدن محسن روحالامینی در زندان، سنگر شهادت در جنبش سبز هم توسط بچه حزباللهیها فتح شده است! (البته منظورم شهادت به دست رژیم است! و الا ظاهرا چند تایی از بسیجیها هم در جریان درگیریها کشته شدهاند.)
موضوع آدمها, در گذر ایام, سیاست, نسلها پيوندهای مربوط به اين پيام |
تشریف فرمایی پادشاه عمان
گرچه قبلا هم گفتهام که یکی از درسهای انتخابات اخیر برای من این بود که در زمینه سیاست هنوز خیلی جوجهام، ولی باز هم گهگدار چیزهایی به ذهنم میرسد که نمیتوانم مسکوت بگذارمشان. لذا توجه شما را به نکتهای در باب سفر اخیر پادشاه عمان جلب میکنم؛
در طول سی سال گذشته، پادشاهیهای عربی ابدا با جمهوری اسلامی حال نمیکردند. علت اصلیاش هم تلاش ایران برای صدور انقلاب بود. خودمانیاش این است که دلشان نمیخواست ایرانیها کاری کنند که مردم این کشورها هم هوس انقلاب به سرشان بزند. به همین خاطر سعی میکردند روابط نزدیکی با ایران نداشته باشند. از جمله همین پادشاه عمان، سی سال بود که پایش را در ایران نگذاشته بود و امروز برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی، تشریف فرما شدند.
بعد از سرکوب خشونت آمیز تظاهرات مردم در روزهای پس از انتخابات، به نظر میرسد که ایران دوباره به باشگاه کشورهای دیکتاتوری بازگشته است و خیال کشورهای عربی همسایه راحت شده است. چون دولتی که عمرا به هیچ تجمع اعتراضآمیزی مجوز نمیدهد و تجمعات را هم با بیرحمی سرکوب میکند، علیالقاعده نباید دیگر در زمینه انقلابیگری ادعایی داشته باشد.
با این حساب و با توجه به تبریکات صمیمانه دول روسیه و چین و آشتیکنان با عمان و...، باید امیدوار باشیم که دست دوستی سایر کشورهای دیکتاتوری منطقه هم به سمت ما دراز شود.
موضوع سیاست پيوندهای مربوط به اين پيام |
اعترافات ابطحی و دیگران
یکی از عکسالعملهای خوب در برابر اتفاقات اخیر کشور، این است که به جای عصبانی شدن، درس بگیریم و با کنجکاوی یک دانشجوی مشتاق، جزوه برداری کنیم و سعی کنیم اطلاعاتی را از این آزمایش علمی دریافت میکنیم، به ذهن بسپاریم تا بعدها که بزرگ شدیم، بتوانیم آنها را تحلیل کنیم.
مثلا درباره بحث اعترافگیری از ابطحی و عطریانفر. من اول با این مسئله شدیدا احساسی برخورد کردم و حتی میخواستم درباره آنالیز حالت چشمهای ابطحی موقع حرف زدن در دادگاه و شرکت در کنفرانس مطبوعاتی یک پست کامل بنویسم. اما با خود گفتم این حرفهای احساسی چه دردی از کسی دوا میکند؟ با خود گفتم بهتر است به جای عصبانی شدن، حواسم را به این جمع کنم که آیا این رفتار سیاسی از جانب جمهوری اسلامی، میتواند در حل بحران اخیر مؤثر باشد؟ فارغ از بحث اخلاقی بودن یا انسانی بودن این رفتارها، آیا در مجموع کارآیی مورد نظر جمهوری اسلامی را دارند؟
ناگفته نماند که یکی از درسهای بزرگ این انتخابات و بحرانهای بعد از آن، این بود که فهمیدم ما جوجهتر از این حرفهاییم که بخواهیم تحلیل سیاسی ارائه کنیم. هدف من از این پستهایی که از این به بعد درباره انتخابات مینویسم، فقط یادداشت برداری است.
خلاصه درس امروز این است: جمهوری اسلامی یک عدهای را وادار کرد خودشان را جلوی انظار ملت به لجن بکشند و چاپلوسی خامنهای را بکنند. آیا این رفتار سیاسی در کوتاه مدت یا بلند مدت، به نفع جمهوری اسلامی خواهد بود؟
به نظر میرسد که حداقل در کوتاه مدت به نفع جمهوری اسلامی است. اکثر مردم این چیزها را باور میکنند. پدر خود من که باور کرد و حتی به ابطحی بیچاره به خاطر متهم کردن "موسوی و [...] و خاتمی" گفت مارمولک. وقتی هم که من برایش توضیح دادم که با توجه به شناختی که من از ابطحی دارم میدانم که لااقل به اختیار خود خاتمی را جلوی دوربینها زیر سؤال نمیبرد (و حتی حاضر نبود دلیل ترجیح دادن کروبی بر موسوی را به زبان بیاورد)، پدرم باور نکرد. مطمئنم همانطور که مردم سالها قبل اعترافات مهدی هاشمی را باور کردند و اعترافات عباس عبدی را باور کردند و اعترافات افشاری و آن همه آدم دیگر را باور کردند، اینها را هم باور میکنند.
ماها که این اعترافات فقط عصبانیمان میکند، در اقلیتیم. حدس میزنم تحلیل اکثر مردم در شهرستانها و روستاها این است که یک عده آدم که جنبه باخت نداشتهاند، حالا فهمیدهاند که بد غلطی کردهاند. بعد هم که این برنامه تمام شد، نشستهاند سریال رستگاران را تماشا کردهاند و گرفتهاند خوابیدهاند. انگار که اعترافات یک مشت اراذل و اوباش و مواد فروش را تماشا کرده باشند. قضیه همانقدر برایشان عادی و بدیهی بوده است. در خانه ما، به جز خواهر بزرگترم که اعصابش خرد شد و سؤالاتی درباره ابطحی از من پرسید، بقیه خم به ابروی خودشان نیاوردند. حتی آنها که به موسوی رأی داده بودند.
پ.ن: با اینکه طرفدار موسوی نیستم و همه این سالها از بهزاد نبوی بدم میآمده است، ولی خیلی خوشم آمد از اینکه حاضر نشده مصاحبه کند و گفته "من به مهندس موسوی خیانت نمیکنم".
موضوع سیاست پيوندهای مربوط به اين پيام |


















